تبليغاتX
شب نوشته های خاکستری سها جوانمرد

شب نوشته های خاکستری سها جوانمرد

معشوقه زیبای شب های بارانی

cafe 15

هر بار افتاب می اید دلم می لرزد که فرصت دیدن تو را در رویای شبانه از دست داده ام

ولی

روز کوتاهست

به زودی ستاره ها طلوع می کنند

شاید امشب شهابی گذشت و تنها ارزوی دلم

در اسمان رنگ حقیقت خورد

و تو ماه شبهای من شدی

شاید ....

 

 

باز هم من ماندم و گلدان ارزوی خالی ...

باز هم من ماندم و اوهام سایه ی خالی سبز

باز هم من ... تنها ماندم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 15:58  توسط سها   | 

cafe 14

من در این قحطی عشق، همه فریادم اوست
او که خود نیز نمی دانم، از کجا آمده است، چرا آمده است، به کجا خواهد رفت...

من در این کنج قفس
به کسی دل دادم
که نمی دانم کیست و نخواهم دانست

من در این حس قشنگ
پر تنهایی و ترس
پی دیداری رگر می گردم

من در این احساسم
آنچنان غرقم که
عاقبت رسوایم

من در این دلتنگی
پر احساس خلاء
بی سبب بر در ودیوار دلم می کوبم

من در این صبح قشنگ
غیر احساس پر از وسوسه اش
جز خدا، جز نسیم خنک تابستان
چه کسی را دارم؟

من در این اندیشه
من پر از تردیدم
من پر از رویایم
لحظه ام را دریاب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 20:26  توسط سها   | 

cafe 13

 

در كجاي روزگار دچار خاكستري شدي !؟


تنها بهانه ی بودن !


باور نمیکنم    

                       
تو که روزی   


همه ی من بودی      

                 
یادگارت, 


خاکستر سردی است ,


دست به دست باد 


من آتشت میشوم!


شاید...


دوباره زاده شوی


                                  ققنوس من!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 15:16  توسط سها   | 

cafe 12

 

شهر خاموش من ! آن روح بهارانت کو ؟

شور و شیدایی انبوه هزارانت کو ؟

می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان ؟

نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو ؟

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن

شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 19:24  توسط سها  

cafe 11

کار ما نیست شناسائی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

....

کار ما شاید این است

که در میان گل نیلوفر و قرن

پی اواز حقیقت بدویم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 17:58  توسط سها  

cafe 10

کاش روياهايمان روزي حقيقت مي شدند ...

تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند...

سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است...

کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...

اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب ...

کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند...

گاهي از غم مي شود ويران دلم ...

کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند ... 

 

 

 

دیگر دستانی نیست تا ان را به تو بسپارم

دل مرده است

شکوه حقیقت را فقط در دور دستها خواهم یافت

ای دوست

با تو بودم ... عشق ارزانی خودت

 

 

زندگی گورستانی سرد و تاریک است که کلاغ های سیاه در آن نغمه ی مرگ را می سرایند ..... زندگی دایره ای است بدون نقطه ، محدوده ای است بی نهایت ....

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 3:42  توسط سها